Email: me.dev@developit.ir
نمایش ۱ تا ۷ مورد از کل ۷ مورد.

چرا نباید به یک فرد در گروه کارهای زیادی سپرده شود؟

به نظرم این دلایل میتونه قانع کننده باشه:

1- جلوی پیشرفت باقی اعضای گروه گرفته میشه به این دلیل که شرایط پیشرفت براشون مهیا نیست. یعنی نمیتونن خودشون رو نشون بدن. 

2- افت کارایی و راندمان اعضا. چون اونا دارن یک کار به خصوصی رو انجام میدن و کار تکراری اگر زمانبر بشه خسته کننده هم میشه و این یعنی افت کارایی بچه های گروه.

3- وقتی از یک فرد صحبت میکنیم که کلی وظیفه داره یعنی همه یاهاش کار دارن و در اختیار گرفتن اون شخص برای مشورت و پیشبرد کارتون ممکنه سخت باشه و کارها پیش نره.

4- ممکنه به اون شخص احساس خود بزرگ بینی دست بده و زمانی که برای ادامه همکاری پای میز مذاکره بنشینید راضی کردنش سخت باشه.

5- نبودنش سختِ! اگر مرخصی باشه یا به هر دلیلی بره... زمین خواهید خورد چون جایگزین کردن شخص دیگه ای به جاش مشکل و هزینه بره.

6- اگر آدم خوب و متواضعی نباشه ممکنه مانع پیشرفت سایر اعضا بشه یا سنگ اندازی کنه تا خودش بیشتر دیده شه.

داستان اول شخص بودن یک توسعه دهنده

یه دوستی میگفت در همین لحظه که داری به موضوعی فکر میکنی به طور میانگین حدود 16 نفر دیگه هم مثل تو دارن هم زمان به این موضوع فکر میکنن!

به نظرم توی برنامه نویسی اول شخص بودن یعنی ادعا. اینکه بگیم اولین نفری بودیم که این کارُ انجام دادیم یا مثلا تنها کسی بودم که انجامش دادم و...

از اونجایی که خیلی از پروژه های موفق ما داخل کشور بومی سازی شده نمونه ی خارجی هستن که اونم بعضا به خاطر مسائلی مثل تحریم شرکت های خارجی و... تونستن پا بگیرن که البته اینجا کاری بهش نداریم میشه گفت که ما معمولا سوم شخصیم.

 

7 تصور غلط کارفرما در مورد پروژه های نرم افزاری

از اولین باری که برنامه نویسی رو تجربه کردم تا الان با افراد مختلفی همکاری داشتم، کارفرمایان ریز و درشتی که اغلب به هدفشون نرسیدن! بیشتر از اینکه ابزار ها و تکنولوژی های مورد استفاده توسعه دهنده رو بررسی کنید باید به دنبال کسی بگردین تا کارُ با موفقیت انجام بده. اما چرا خیلی از پروژه هایی که میبینم شکست میخوره؟ مقصر همیشه توسعه دهنده نیست. گاهی تصورات اشتباه کارفرما باعث میشه یک پروژه نرم افزاری هیچ وقت به پایان نرسه. مثلا:

1) پروژه دقیقا بر اساس زمان بندی که توسعه دهنده داده تموم میشه.

این موضوع که ما توسعه دهنده ها اغلب خوش قول نیستیم واقعیت داره، البته موضوعی نیست که با خنده ازش بگذریم و یا اینکه بهش افتخار کنیم. به هر حال هر دو طرف میبایست یک انحراف معیار برای زمان مشخص شده در نظر بگیرن. اگر بیشتر شد ممکنه دلیل منطقی داشته باشه، به هر حال در این شرایط باید کمی صبور و خوش اخلاق باشید.

2) من یک نرم افزار مادام العمر خریدم.

پروژه های نرم افزاری هم فنا پذیرند! سرعت رشد ابزارها و تکنولوژی بسیار بالاست و با توجه به یکسری معیار در پروژه شما طول عمر مفیدش قابل تخمین هست. مثلا 5 سال و شاید کمتر! بعد از اون باید پروژه بروزرسانی بشه.

3) بعد از تحویل نرم افزار دیگه نیازی نیست تا جایی هزینه کنم.

زمان تحویل پروژه هیچ وقت به معنی پایانش نیست. معمولا وقتی پای ارتقا یا پشتیبانی میاد وسط کارفرما شوکه میشه چون فکر میکنه همه چیز تموم شده.

4) اگر به توسعه دهنده فشار بیارم کارم زودتر تموم میشه.

این تصور نتیجه عکس داره. اگر قرار باشه توسعه دهنده کاریُ با سرعت انجام بده احتمال وجود باگ رو هم باید در نظر بگیرید. فشار آوردن به توسعه دهنده و از بین بردن تمرکزش کار درستی نیست و اگر بهش اطمینان دارید به جای اینکه در مقابلش قرار بگیرید ازش حمایت کنید.

5) هزینه ای که برای این نرم افزار میدم خیلی زیاده.

اغلب اینطور نیست، کاری نداره، دستمزد توسعه دهنده های سایر کشور ها رو بررسی کنید.(این جاش خیلی درد داشت دیگه ادامه نمیدم!)

6) فلان امکانات باید توی پروژه باشه، اینا که جزو بدیهیات هر پروژه ای هست.

اینطور نیست. اگر با توسعه دهنده قرارداد بستید اون هم باید پیوست فنی رو بهتون بده. در چهارچوب این دو مدرک کار خوب پیش میره ولی اگر یکی از اونها موجود نباشن توقع نداشته باشید توسعه دهنده ذهن شما رو بخونه و چیزی که اونجاست رو براتون پیاده کنه. اون رمال یا کف بین نیست و در نتیجه اگر کارتون رو انجام نداد یا دعواتون شد مقصر خودتونید. 

7) X روز برای پیاده کردن فلان چیز! اینکه کاری نداره! همش دو خط کده من خودم قبلا یه زمانی برنامه نویسی کار میکردم.

پایین اوردن ارزش کاری خیلی بده. حتی اگر برنامه نویس خبره ای هم باشید اما چون درگیر پروژه نشدین در مورد قضاوت و فکر هاتون احتیاط کنید. دقیقا همون مثال داخل گود و خارج گوده! به این فکر کنید اگر توسعه دهنده در جوابتون بگه "باشه، این قسمتُ خودت بنویس من پولشُ بهت میدم!" از پسش بر میایین؟!

تجربه سفر با قطار های بن ریل(راه آهن شرقی بنیاد) و فدک

در یک مسافرت حدودا 14 ساعته متاسفانه به دلیل هماهنگ نشدن زمان برگشت با ساعت قطار های فدک مجبور به رزرو بلیط بن ریل شدم. در بلیط قطارم نوع سالن، سروش و درجه 1 دیده میشد.

اما در قطار درجه 1 بن ریل برای دریافت آب معدنی دوم در یک مسافرت 14 ساعته هزینه پرداخت کردم!

سالن قطار قدیمی بود یا شاید به خاطر تجربه شیرین مسیر رفت که با فدک داشتم اینطور به نظر میرسید.

دستشویی خراب بود که به ناچار از دستشویی های سایر واگن ها استفاده میکردیم.

به علت نحوه ی قرار گرفتن صندلی ها در اتاق بن ریل جای کمتری نسبت به اتاق فدک داشتیم.

کنترل دمای هوا و سیستم صوتی تصویری در اختیار ما نبود یعنی امکان تنظیم دما و انتخاب فیلم و محلی برای اتصال هندزفری نداشت!

یک بار فیلم پخش شد که من اسپیکر و مانیتور اتاق رو خاموش کردم چون همه دوست نداشتند فیلم تماشا کنند.

دمای داخل اتاق به حدی سرد بود که مجبور به پوشیدن لباس های بیشتر شدیم و جالب تر اینکه وقتی موضوع رو به مهماندار اطلاع دادم گفتن که با پتو دریچه ی کولرُ ببندیم!!!

راهرو داخل واگن محل بازی و سر و صدای بچه ها شده بود و مهماندار هیچ تذکری بهشون نمیداد. خود من 4 بار بهشون تذکر دادم اما بی فایده بود.

شعار بن ریل روی وسایل اتاق به چشم میخورد. "سفر به سبک بن ریل" اول به این فکر میکردم چه مفهومی داره و چقدر بی معنیه! اما در آخرخیلی خوب متوجه شدم... .

با وجود اینکه فدک از همه نظر عالی و دوست داشتنی بود اما به احتمال زیاد اولین و آخرین تجربه های سفر من با قطار بودن چون با همون هزینه بلیط قطار میتونستم با هواپیما سفر کنم.

دانشگاه یا موز!

در ادامه مطلب " نقدی در مورد برخی اساتید " ...

اگر هم سن و سال من باشید، به احتمال زیاد پدر و مادر هاتون در مورد تجربه خوردن موز در دوران کودکی و اینکه هر کسی موز نمیخورد برای شما خاطراتی تعریف کردن. حقیقتش زمان اونها موز میوه گرون قیمتی بود و فقط خانواده هایی با سطح درآمد بالا موز میخوردن :)) در نتیجه این میوه رو بیشتر در میهمانی های اعیان و اشراف میشد دید. مثلا بابای من میگفت اولین بار توی مدرسه شیر و موز بهمون دادن.
اما با گذشت زمان و اینکه موز الان جزو میوه های ارزون حساب میشه باز در میمهانی های رسمی، عروسی ها و... وجود داره. به این دلیل که ارزش موز تغییر کرده اما طرز فکر مردم نه.
دانشگاه هم مثل موز میمونه! یه زمان قبولی دانشگاه بسیار سخت بود، توی این رقابت سنگین برای ادامه تحصیل افراد کم و شاخصی موفق میشدن از سد کنکور بگذرن. کسی که حتی مدرک کاردانی میگرفت جایگاه خاصی بین خانواده، اقوام و دوستانش داشت، کار بهتری بهش میدادن چون مدرک معیار مهمی بود، از همه مهمتر دانشجو، دانشجو بود و استاد، استاد.

دانشگاه ها زیاد شدن...، آزاد، غیر انتفاعی، پیام نور و...، ظرفیت ها/صندلی ها افزایش پیدا کرد، قبولی در دانشگاه آسون شد و حتی شیوه ی پذیرش دانشگاه تغییر کرد مثل پذیرش بدون کنکور. همه ادامه تحصیل دادن. بعضی ها رو که هیچ جایی راهشون نمیدادن شدن استاد! و بچه های مردمُ برای خانه نشینی تعلیم دادن.
ارزش دانشگاه پایین اومده و اوضاع به خصوص توی محیط کار فرق کرده، کسی که باهاتون مصاحبه میکنه اول میپرسه چه کاری بلد هستی انجام بدی؟ چه کارهایی تا حالا انجام دادی؟ مدرک اولویت چهارم/پنجم و یا اصلا اولویت و اهمیتی براشون نداره.

یه بار توی پمپ بنزین یکی از دوستان دوره کارشناسیمُ دیدم که کار میکرد(امیدوارم هیچ وقت این مطلب رو نخونه) اگر ازش میپرسیدم چرا اینجا؟! همه رو مقصر میدونست به جز خودش و دانشگاهش رو.

توی شهر ما، هر ترم چند صد فارغ التحصیل کارشناسی نرم افزار کامپیوتر داره اما از بینشون 4 تا برنامه نویس خوب به زور میتونید پیدا کنید.

نمیخوام بگم دانشگاه بده، داشتن تحصیلات دانشگاهی برای هر کسی مفیده اما میخوام بگم اگر رویکرد شما صرفا دانشگاه محور باشه یا مثل قدیمی ها که میگفتن "برو دانشگاه درس بخون یه کاری یاد بگیر تا یه جای خوبی استخدام بشی"  فکر کنید کلاهتون پس معرکه است.

در دانشگاه لیستی از دروس تدریس میشه که بنا بر تشخیص استاید برای دانشجو لازمه.ممکنه در دنیای واقعی! تعدادی از این دروس برای شما اصلا کاربردی نداشته باشن. به دروس مفید هم اگر خوب پرداخته بشه با توجه به زمان محدود یک ترم میشه گفت تنها مقدمات اون تدریس شده و حالا نوبت خود شماست که در کنار تحصیلات دانشگاهی شروع به کسب تجربه در اون زمینه بکنید.

نقدی در مورد برخی اساتید

خیلی از دروسی که در دانشگاهها وجود دارن جزو مباحث پایه و قدیمی هستن. مفید خواهند بود به شرطی که بروز و با توجه به بازار کار تدریس بشن.

دونستن مباحث پایه خوبه اما حدی داره.

تفاوت موسسات آموزشی خصوصی با دانشگاه ها در همینه، اونا دارن افراد رو برای بازار کار آموزش میدن اما دانشگاه برای خانه نشینی...

مشکل اینجاست که اغلب اساتید "پاسخ" رو تدریس میکنن بدون اینکه از پرسش مربوط به اون پاسخ حرفی بزنن در نتیجه موضوع به دل دانشجو نمیشینه، اون رو بی فایده و غیر قابل استفاده در دنیای واقعی تصور میکنه.

مشکل اینجاست که تدریس به شغل بعضی ها تبدیل شده! استاد باید از دل بازار کار بیرون کشیده بشه و تدریس حرفه ی اون باشه نه شغلش.

و در انتها، با توجه به این موارد، گاهی ایمان میارم به این جمله:

 اونی که کارُ بلده انجامش میده و اونی که بلد نیست تدریسش میکنه...

عضویت در خبرنامه
جهت اطلاع از آخرین فعالیت های من لطفا در خبرنامه عضو شوید